شعر بسیار زیبا به مناسبت ولادت پیامبر اسلام(ص)

۱۵ آذر ۱۳۹۶ مطلب

به گزارش نت فیس، هفدهم ربیع‌الاول سالروز ولادت پیامبر رحمت(ص) است که ایشان همواره مورد توجه شاعران آیینی کشورمان بوده است و به همین مناسبت چند شعر زیبا در وصف آخرین پیامبر الهی(ص) تقدیمتان می‌گرد.
 
حمیدرضا برقعی
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور غزلهای فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 قاسم صرافان
هراس و دلهره خواهد رفت همان شبی که تو می‌آیی
 همان شب آمنه می‌بیند درون چشم تو دنیایی
 همین که آمده‌ای از راه، قریش محو تو شد ای ماه!
 یتیم کوچک عبدالله! ببین نیامده، آقایی!
 گل قشنگ بنی هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم
 دلم کنار تو شد مُحرم، ندیده خوش‌تر از این جایی
 چنان کنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را یثرب
 که وحی شد به دل راهب همان ستوده عیسایی
  به هیچ آینه جز حیدر، نه پادشاه و نه پیغمبر
 شکوه و حُسن تو را دیگر، خدا نداده به تنهایی
 به دختران نهان درگل، ببار ساقی نازک دل
 ببار تا بشود نازل به قلب پاک تو زهرایی
 به آرزوی نگین تو درآمده‌ست به دین تو
 مسیح من! به کمین تو نشسته است یهودایی
 قسم به «لیل» و به گیسویت، به ذکر «یاحق» و «یاهو»یت
 به آیه‌، آیه‌ی ابرویت به آن دو چشم تماشایی
 در این هزاره ظلمانی از آن ستاره که می‌دانی
 برای این شب توفانی کمی بخوان دل دریایی!
 بخوان که در عرفاتم من، کنار آب حیاتم من
 طنین یک صلواتم من به شوق این همه زیبایی
 
حمیدرضا برقعی
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد.
 
سودابه مهیجی
"امین" و "امن" و "مومن" آنقَدَر دنیا خطابت کرد
خدا طاقت نیاورد و سرانجام انتخابت کرد
برای هر سری از روشنایت سایه‌بان می‌خواست
که شب را پیش پایت سر برید و آفتابت کرد
حجازِ وحشیِ زیبا ندیده دل به حسنت باخت
که بت‌ها را شکست و قبله دل‌ها حسابت کرد
خدا از چشم زخم مردمان ترسید پس یک شب
تو را تا آسمان‌ها برد و مثل ماه قابت کرد
تو را از آسمان بارید مثل عشق بر دنیا
زمین را تشنه دید و در دل هر قطره آبت کرد
دوای درد دین و درد دنیا ، درد بی دردی
حضورت دردهای مرگ را حتی طبابت کرد

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم